مقدمه
هر کسی میتواند کتابی را بخواند و نظر خود را در مورد آن بگوید. فرقی هم ندارد که در چه رشتهای تحصیل کرده باشند یا چقدر سواد ادبی داشته باشند. مسلماً این نظرات را نمیتوان نقد نامید. نقد اساسی و واقعی نیاز به تخصص دارد. در واقع، نقد تخصصی را میتوان اثبات یا ارزیابی کرد. به این نوع از تفسیر، تحلیل و قضاوت یک اثر ادبی که قابلاندازهگیری و اثبات باشد، نقد ادبی میگوییم. نقد ادبی نه تنها شکل مهمی از تولید فرهنگی است، بلکه یادگیری نحوه خواندن و نوشتن نقد ادبی میتواند جهانبینی شما را گسترش داده و ارتباطتان را با نوشتار و ادبیات عمیقتر کند. در این مقاله میخواهیم به چیستی نقد ادبی، تاریخ و انواع آن بپردازیم. با ادامه این مطلب ما را همراهی کنید.
نقد ادبی چیست؟
نقد ادبی تفسیر، تحلیل و قضاوت یک متن است. هدف نقد ادبی کمک به خواننده برای تعامل بهتر با متن یا به چالش کشیدن آن نوشته است. نقد خوب، درک ما از ادبیات را عمیقتر میکند و به رشد ادبیات در طول زمان کمک میکند. علاوه بر این، مطالعه و حتی نوشتن نقد ادبی میتواند یکی از راههای یادگیری برخی از تکنیکهای نوشتاری و تقویت نویسندگی باشد.
نقد ادبی، برخلاف نامش، فقط به معنای انتقاد کردن نیست. نوشتن یک کتاب تلاش زیادی میطلبد و وظیفه منتقد (لزوماً) پاره کردن آن اثر نیست. کلمه نقد به توانایی تحلیل، شکلدهی به یک نظر و اثبات آن با شواهد، به عبارت دیگر، تفکر انتقادی، اشاره دارد. یک ساختار معمول برای نقد ادبی با خلاصهای از متن آغاز میشود، استدلالهای آن را بررسی میکند و با ارزیابی به پایان میرسد.
تاریخچه نقد ادبی
نقد ادبی در ادوار مختلف تغییرات زیادی داشته است و میتوان گفت که شروع آن به دوران کلاسیک برمیگردد. در ادامه دورههای مختلف نقد ادبی را بررسی میکنیم و نقطه عطف هر دوره را شرح میدهیم.
نقد ادبی در دوران کلاسیک
در دوران کلاسیک چهرههای شاخصی وجود داشتند که به گونهای نقد را آغاز کردند و تاثیر بسیار مهمی بر نقدهای دوران بعدی گذاشتند. مهمترین این افراد عبارتاند از:
- افلاطون (حدود ۴۲۷–۳۴۸ پیش از میلاد): افلاطون به ادبیات تخیلی با سوءظن مینگریست و آن را تقلیدی ناقص از واقعیت میدانست. او معتقد بود که شعر، به فرد الهام میشود و نوشتن آن آموختنی نیست. به همین دلیل از نظر او شعر میتواند از نظر اخلاقی خطرناک باشد. از نظر او یک جامعه زمانی میتواند ایدئال پیش برود که بر محتوای ادبی آن کنترل شدیدی شود.
- ارسطو (۳۸۴–۳۲۲ پیش از میلاد): ارسطو که شاگرد افلاطون بود، در کتاب فن شعر خود، ادبیات را به طور سیستماتیک تجزیه و تحلیل کرده است. او از انواع شیوههای تقلید صحبت کرده است و شعر و درام را جزئی از این شیوهها تعریف کرده است. با این حال، ادبیات را معتبر میشناسد و آن را رد نمیکند. از نظر ارسطو شعر «فلسفیتر» از تاریخ است و میتوان با کمک آن حقایق جهانی را آشکار کرد.
- هوراس (۶۵–۸ پیش از میلاد): هوراس کتابی به نام «هنر شعر» دارد و در آن توصیههای عملی برای شاعران ارائه داده است. او بر تکنیکهای صیقل یافته، وضوح، ادب و اهمیت تقلید از استادان یونانی تأکید کرده است. از نظر او شعر باید یکی از اهداف سود، لذت یا ترکیب این دو مورد را دنبال کند و بین آموزش و لذت تعادل ایجاد کند.
- لونگینوس (قرن اول یا دوم میلادی): رساله لونگینوس از آخرین آثار مهم یونان باستان در زمینه نقد و نقادی است. او بر استفاده از ادبیات تخیلی تأکید میکند؛ زیرا این نوع ادبیات از قوانین فراتر میرود و بر عناصری مثل «شکوه اندیشه» و «احساس قدرتمندی» تمرکز دارد. از نظر او وجود شکوه و جلال در یک اثر ادبی ارزشمند است؛ زیرا موجب به وجد آمدن خواننده میشود. او نبوغ فردی و قدرت شاعرانه شدید را بر شایستگی فنی صرف اولویت میداد.
نقد ادبی در قرون وسطی (حدود ۵۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی)
متأسفانه، نقد ادبی در دوران قرون وسطی رونقی نداشت؛ زیرا بسیاری از متون باستانی از بین رفته بودند و کلیسا به ادبیات بیاعتماد شده بود. آثار کلاسیک باقیمانده اغلب برای اهداف الهیاتی به صورت تمثیلی مورد استفاده قرار میگرفتند. به همین دلایل هم امکان نقد بسیاری از آثار وجود نداشت.
رنسانس (حدود ۱۳۰۰-۱۶۰۰)
نقد ادبی در رنسانس جان دوبارهای گرفت و با کشف مجدد متون کلاسیک، به ویژه بوطیقای (نقد شعر) ارسطو مجدداً احیا گشت. در این دوره الگوهای باستانی دوباره روی کار آمدند و به نویسندگان فضایی برای جاهطلبی بخشیدند. چهرههایی مانند فیلیپ سیدنی در انگلستان، از استفاده از قدرت شعر برای آموزش و لذتبخشی حمایت کردند و بر برتری تخیل شاعر تأکید ورزیدند.
نقد ادبی در قرون هفدهم و هجدهم
در این دو قرن نیز همچنان کلاسیکها فرمانروایی میکردند. تأکید هوراس بر ادب، نئوکلاسیکها را تحت تأثیر قرار داده بود. از طرفی هم رساله لونگینوس به دلیل تأکید بر عاطفه و احساسات والا شهرت یافته بود. این دوره شاهد توسعه جنبههای بلاغی و عاطفی اندیشه ارسطو بود.
نقد ادبی در قرون نوزدهم
در این قرن تأکید زیادی بر روش تاریخی نقد میشد. در این راستا نظریات منتقدان فرانسوی از جمله سنت بوو و تن بسیار موردتوجه قرار گرفت. پس از رمانتیسم، چهرههای کلیدی نقد شامل افرادی چون کارلایل و متیو آرنولد بودند که به طور قابلتوجهی نقد ادبی ویکتوریایی را در راستای منتقدان برجسته مختلف و ظهور زیباییشناسی شکل دادند.
نقد ادبی در قرن بیستم
قرن بیستم دورهای بسیار پربار برای نظریه ادبی غرب بود و آثار انتقادی کلاسیک متعددی را به بار آورد. در دهههای اولیه مدرنیسم ظهور کرد و چهرههایی مانند تی. اس. الیوت بر نظریه ادبی تأثیر گذاشتند. نقد دانشگاهی تکامل یافت و محققان در درک نمادها و اسطورهها نقش مؤثری داشتند. پس از جنگ، نقد نو شکل گرفت. این نوع نقد، بخش عمدهای از این قرن را تحت سلطه خود داشت و از «قرائت دقیق» متون مجزا حمایت میکرد و بر ساختارهای بلاغی درونی مانند پارادوکس و کنایه تمرکز داشت.
سپس فرمالیسم و نقد زبانشناختی شکل گرفت که بر شکل و زبان متون متمرکز بودند. نقد ساختارگرایی و ساختارشکن نیز در این دوره ایجاد شدند. نقدهایی که ساختارهای زیربنایی زبان را کاوش و معانی سنتی را واسازی میکردند. نقد مارکسیستی نیز به این دوره برمیگردد. نقدی که ادبیات را از دریچه روابط طبقاتی و آرمانهای سوسیالیستی تحلیل میکرد. نقد فمینیستی، روانکاوی، تاریخگرایی نوین، واکنش خواننده، نقد پسااستعماری و مطالعات فرهنگی همگی به این دوران برمیگردند.
نکته مهمی دیگری که در مورد نقد ادبی قرن بیستم وجود دارد این است که در این دوره شاهد رویکردهای میانرشتهای در زمینه نقد بودیم. رویکردهای روبهرشدی که مطالعات ادبی را با حوزههایی مانند علوم اعصاب و روانشناسی تکاملی پیوند میدادند.
نقد ادبی معاصر (قرن بیست و یکم)
نقد ادبی در قرن بیست و یکم همچنان به شکل پویایی در جریان است. در این دوره کانون ادبی سنتی به چالش کشیده میشود و روشهای متنوع و نوینی از نقد همانند مطالعات حیوانات و نقد بومشناختی در حال گسترش هستند. مطالعات فرهنگی همچنان تأثیرگذار است و بر نژاد، طبقه، جنسیت و… تمرکز دارد. در عین حال، مطالعات پسااستعماری هم همچنان پابرجا است. در این دوره بر پیامدهای گستردهتر تولید ادبی تأکید میشود و این امر نشاندهنده تغییر و جهتگیری به سمت نقد فرهنگی و گسترش دیدگاه انتقادی است.
کارکردهای نقد ادبی چیست؟
کارکردهای نقد ادبی گسترده و متنوع است، از بررسی کتابهای تازه منتشر شده گرفته تا مشارکت در بحثهای نظری نظاممند. در ادامه به مهمترین کارکردهای نقد ادبی اشاره میکنیم:
تفسیر و فهم
نقد ادبی، معنای یک اثر ادبی را تفسیر میکند و درک خواننده را گسترش میدهد. هدف آن روشن کردن متن و کمک به خوانندگان برای تعامل عمیقتر یا به چالش کشیدن نوشته است. هدف، ارائه درک کاملتری از ادبیات است. سطحی از درک که خوانندگان ممکن است به تنهایی به آن دست نیابند.
ارزیابی و قضاوت
منتقدان کیفیت و شایستگی آثار ادبی را ارزیابی و در مورد ارزش آنها قضاوت میکنند. در واقع، متن ادبی از جهات مختلف ارزیابی و قضاوت میشود. مسئولیت منتقد ادبی این است که مردم را به سمت قضاوتی دقیقتر ببرد.
توجه به بافت فرهنگی و تاریخی آثار ادبی
نقد ادبی جایگاه یک اثر را در تاریخ فرهنگی مشخص میکند. در واقع با کمک نقد میتوان متوجه حساسیت موضوع در طول زمان شد. زمینه تاریخی و حتی زندگینامه نویسنده به تعمیق تحلیل یک اثر، درک زندگی نویسنده و وقایع تاریخی زمان نگارش آن اثر کمک میکند.
ترویج توسعه ادبی و قدردانی عمومی
نقد ادبی به توسعه و رشد ادبیات در طول زمان کمک میکند. منتقدان با ارائه تحلیل و ارزیابی میتوانند به ایجاد جامعهای که به کیفیت هنری اهمیت میدهد، کمک کنند و به طور بالقوه وجود نوشتههای خوب را تقویت کنند. نقد همچنین در معرفی آثار ادبی به عموم نیز نقش پررنگی دارد. گاهی یک اثر ناشناخته یا حتی قدیمی به دلیل توجه منتقدین، توسط عموم دیده میشود.
بحث اجتماعی و سیاسی
نقد ادبی اغلب با بحثهای اجتماعی و سیاسی درگیر میشود، زیرا خود ادبیات اغلب جانبدارانه است و ریشه در شرایط محلی دارد. به عنوان مثال، در اروپای مدرن، نقد ادبی نقش محوری در مباحث مربوط به مسائل فرهنگی و سیاسی ایفا کرده است. این نقد میتواند منعکسکننده زندگی اجتماعی باشد و کارکردهای زیباییشناختی و اجتماعی – سیاسی داشته باشد و شرایط رسیدن به خودسازی را برای جامعه فراهم کند.
درک نیت نویسنده و فرایند خلق اثر
یک نقد کامل، فرایند خلق اثر را به طور کامل بررسی میکند. بر جنبههایی تأکید میکند که از کنترل مستقیم نویسنده خارج است. تعامل بین خواننده و متن را قبل و بعد از درگیر شدن با اثر بررسی میکند. با کمک نقد میتوان نیات نویسنده را از درون اثر بیرون کشید.
مزایای نقد ادبی چیست؟
نقد ادبی مزایایی را به همراه دارد، از جمله:
- ایجاد درک عمیق و جامعی از ادبیات
- کمک به خواننده برای درگیر شدن عمیقتر با یک متن
- رمزگشایی معنا، نمادگرایی و تأثیرات اثر
- ایجاد تفکر انتقادی پیشرفته و پذیرش یا رد اثر بر اساس قضاوت منطقی
- درک این که چگونه یک نویسنده از زبان، سبک، لحن و شخصیتپردازی برای شکل دادن به اثر خود استفاده میکند
- منعکسکننده جنبههای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و روانشناختی نهفته در اثر
- ترویج آثار و نویسندگان
- شناسایی آثار ادبی خوب اما ناشناخته
- کمک به گسترش کیفیت ادبیات
معایب نقد ادبی چیست؟
درست است که نقد ادبی مزایای زیادی دارد؛ اما نمیتوان معایب و چالشهای خاصی را که ایجاد میکند، نادیده بگیریم. این موارد عبارتاند از:
- احتمال سوءتعبیر، تفسیر اشتباه یا تحریف هدف واقعی نویسنده
- ترویج ذهنیتگرایی و نسبیگرایی و عدم توجه به ریشههای زمانی، فرهنگی و… اثر
- تحلیل بیش از حد و کاهش لذتی که کشف نکات پنهان برای خواننده ایجاد میکند
- تفسیرهای شخصی اشتباه یا بدخواهانه
- تمرکز بر مسائل غیرضروری و منحرف کردن توجه به سمت جزئیات بیاهمیت
- تخصصگرایی بیجا و عدم درک تمایز بین «نقد» و «پژوهش» از جانب منتقد
- حذف برخی از دیدگاهها به دلیل وجود محدودیت در اساس آن نوع از نقد
- فقدان معیار زیباییشناسی در نقد فرهنگی به دلیل حذف بخش ادبی یک اثر از آن
انواع نقد ادبی
نقد ادبی انواع مختلفی دارد. یک منتقد میتواند از یک یا چند رویکرد برای نقد نوشته استفاده کند. به طور کلی میتوان نقد ادبی را به ۴ دسته تقسیم کرد:
- نقد متمرکز بر نویسنده
- نقد متمرکز بر متن
- نقد متمرکز بر خواننده
- نقد متمرکز بر زمینه
هر کدام از این ۴ دسته رویکرد و پرسش خاص خود را در مورد آثار ادبی و روشهای مؤثر برای درک آنها مطرح میکنند.
نقد عملی یا تجربی
نقد عملی شامل خوانش دقیق یک متن ادبی بدون توجه به زمینه بیرونی آن است. این روش منحصراً بر عناصر درونی اثر، مانند زبان، ساختار، مضامین و ابزارهای ادبی آن تمرکز دارد. نقد عملی عمداً اطلاعات مربوط به زندگینامه نویسنده، دوره تاریخی نگارش یا محیط اجتماعی را کنار میگذارد و معتقد است که معنای متن مستقل از اینها است. این رویکرد اغلب با هدف درک چگونگی عملکرد مستقل متن و اینکه چه معنایی صرفاً از ویژگیهای زبانی و صوری آن پدیدار میشود، انجام میشود.
نقد مطالعات فرهنگی
مطالعات فرهنگی، ادبیات را در بافت اجتماعی – فرهنگی وسیعتر آن تحلیل میکند و متن را عمیقاً در پیوند با محیطی که در آن خلق و مصرف شده است، میداند. طرفداران مطالعات فرهنگی استدلال میکنند که معنای یک متن به طور جداییناپذیری با پدیدههای فرهنگی که آن را تعریف میکنند، از جمله هنجارها، ارزشها، آیینهای اجتماعی، اعمال، نهادها و ساختارهای طبقاتی، مرتبط است.
این رویکرد اغلب بررسی میکند که چگونه متون ادبی، یک فرهنگ را بازنمایی میکنند و چگونه خود فرهنگ میتواند توسط اثر ادبی «متنسازی» شود. به طور کلی، خود مطالعات فرهنگی شامل طیف گستردهای از رویکردهای نظری، مانند اقتباس از تاریخ اجتماعی ادبیات و نظریه سیستمها میشود.
نقد فرمالیسم
نقد فرمالیسم با تمرکز بر عناصر صوری ذاتی ادبیات، مانند زبان، سبک، ساختار و مهارت فنی، شایستگی هنری آن را ارزیابی میکند. این رویکرد، اثر ادبی را به عنوان یک موجودیت مستقل، جدا از نیت نویسنده، زمینه تاریخی یا واکنش خواننده در نظر میگیرد. در واقع شباهتهایی میان نقد فرمالیسم و عملی وجود دارد.
منتقدان فرمالیست اغلب بر چگونگی تأثیر چیدمان کلمات، استفاده از تصاویر و ابزارهای ادبی مختلف بر معنای کلی متن و وحدت هنری آن تمرکز میکنند. یعنی آن چه به آن فرم میگوییم. این منتقدین به دنبال شناسایی آثاری هستند که بر اساس این ویژگیهای ساختاری و زبانی از استانداردهای بالای ادبی برخوردار هستند.
نقد مبتنی بر واکنش خواننده
نقد مبتنی بر واکنش خواننده تأکید میکند که تعامل خواننده با یک متن و تفسیر آن، بخش مهمی از معنای آن است. این رویکرد، ایدة معنای ثابت و عینی در یک متن را به چالش میکشد و در عوض ادعا میکند که معنا به طور فعال توسط هر خواننده ساخته میشود.
این رویکرد، خاطرات، دانش و افکار شخصی برانگیخته شده توسط متن را در نظر میگیرد و اذعان میکند که معنا نه تنها از فردی به فرد دیگر متفاوت است، بلکه هنگامی که همان شخص یک اثر را دوباره میخواند نیز میتواند تغییر کند. باور اصلی این است که نقش خواننده را نمیتوان از درک ادبیات حذف کرد، زیرا خوانندگان به طور منفعلانه معنا را دریافت نمیکنند، بلکه به طور فعال آن را خلق میکنند.
نقد نو
نقد نو که در اواسط قرن بیستم ظهور کرد، شکل برجستهای از فرمالیسم است که پیشگامان آن چهرههایی مانند تی. اس. الیوت، کلینث بروکس و جان کرو رنسم هستند. تأکید این نقد بر «خواندن دقیق» اثر است تا بتوان تحلیل کرد که چگونه عناصری مانند تصویرسازی، استعاره، ریتم و کنایه به معنای ذاتی و وحدت متن کمک میکنند. تمام تمرکز نقد نو بر اجزای صوری و ساختاری یک اثر ادبی است.
منتقدان نو عمداً اهمیت عوامل بیرونی مانند زندگینامه نویسنده، زمینه تاریخی یا تأثیر عاطفی بر خواننده را به حداقل میرسانند و متن را به عنوان یک شیء زیباییشناختی مستقل در نظر میگیرند. هدف آنها نشان دادن چگونگی همکاری این عناصر درونی برای ایجاد معنایی منسجم و اغلب متناقض در متن است، به گونهای که از خوانشهای ذهنی یا امپرسیونیستی فاصله میگیرند.
نقد روانکاوی
منتقدین این نوع نقد، نظریهها و مفاهیم روانکاوی، مخصوصاً نظریههای زیگموند فروید و متفکران بعدی مانند ژاک لاکان و جولیا کریستوا را برای تفسیر ادبیات به کار میگیرند. در این رویکرد مضامینی مانند سرکوب، تروما، رویاها و عقدههای ادیپی موجود در یک روایت بررسی میگردد. در واقع از نظر آنها آثار ادبی بیان نمادین روان انسان هستند. برای مثال، نقد روانکاوانه روانرنجوریهای شخصیت را برای کشف معانی عمیقتر در متن تحلیل میکند یا بررسی میکند که پیشینه روانشناختی نویسنده چگونه ممکن است در نوشتههایش منعکس گردد.
نقد مارکسیستی
نظریه ادبی مارکسیستی که ریشه در ایدئولوژی سیاسی و جامعهشناختی کارل مارکس دارد، ادبیات را از دریچه روابط طبقاتی، ساختارهای اقتصادی و پویایی قدرت اجتماعی بررسی میکند. این رویکرد، چگونگی بازتاب، تقویت یا نقد نظام اقتصادی حاکم، به ویژه سرمایهداری، و تضادهای بین طبقات اجتماعی بازتاب شده در متون را تحلیل میکند.
مضامین اصلی و موردتوجه این رویکرد اغلب مواردی مانند کار، توزیع ثروت، نابرابری اجتماعی و کنترل ایدئولوژیک هستند. منتقدین مارکسیستی ادبیات را به عنوان محصول شرایط اجتماعی – اقتصادی و ابزاری که میتواند ساختارهای قدرت موجود را تداوم بخشد یا به چالش بکشد، در نظر میگیرد.
نقد پستمدرنیسم
نقد ادبی پستمدرنیسمی در اواسط قرن بیستم ظهور کرد و منعکسکننده ماهیت تکهتکه، گیجکننده و اغلب متناقض زندگی معاصر است. این نقد، تأکید مدرنیسمی بر روایتهای یکپارچه، حقایق جهانی و معانی پایدار را به چالش میکشد و در عوض، پیچیدگی، ابهام و دیدگاههای چندگانه را میپذیرد.
منتقدین پستمدرنیسم بر مفاهیم بینرشتهای، خودارجاعی، کنایه و تقلید تأکید میورزند و روایتهای بزرگ و سلسلهمراتبی ادبیات سنتی را زیر سؤال میبرند. این رویکرد معتقد است که واقعیت ذنی و برساخته است. همین امر منجر به تفسیرهای متنوع و اغلب متناقض از متون میشود.
نقد پساساختارگرایی
این نظریه بر پایه ساختارگرایی بنا شده است؛ اما فراتر از آن میرود و صرفاً به دنبال پیدا کردن ساختارهای پایدار زیربنایی و حقایق جهانی نیست. یکی از مهمترین متفکران این نظریه، رولان بارت است. منتقدین پساساختارگرا این ایده را که زبان میتواند دقیقاً واقعیت را بازنمایی کند یا اینکه یک متن معنای واحد و ثابتی دارد، نقد میکنند. در عوض، پساساختارگرایی بر بیثباتی ذاتی معنا، نقش تفاوت در زبان و این ایده که همه دانش و «حقایق» محصول سیستمهای اجتماعی و زبانی خاص هستند، تأکید میکند.
نقد ساختارشکنانه
نقد ساختارشکنانه از نظریات ژاک دریدا الهام گرفته شده است. این نوع نقد شامل موشکافی دقیق استدلالها و ایدههای یک متن برای آشکار کردن تناقضات درونی، ابهامات و فرضیات اساسی آن میشود. هدف یافتن یک معنای واحد و قطعی نیست، بلکه نشان دادن این است که چگونه زبان و ساختار یک متن ذاتاً از هرگونه تفسیر واحد و پایدار جلوگیری میکند.
ساختارشکنان اغلب بر دوتاییها و سلسله مراتب درون متون تمرکز میکنند تا نشان دهند که چگونه یک متن بر پایههای ناپایدار تکیه دارد و میتواند هر لحظه واژگون شود و در هم شکند! این فرایند، لغزش ذاتی زبان را آشکار میکند و نشان میدهد که معنا همیشه به تعویق میافتد و هرگز به طور کامل وجود ندارد.
نقد پسااستعماری
نظریه پسااستعماری با بررسی تأثیرات پایدار استعمار و امپریالیسم بر جوامع، فرهنگها و هویتهای فردی، ادبیات را تحلیل میکند. این رویکرد، دیدگاههای اروپامحور را که اغلب در ادبیات و نقد غالب هستند، به چالش میکشد و در عوض بر تجربیات مردمان استعمارزده و پویایی قدرت بین استعمارگران و استعمارشدگان تمرکز میکند.
مضامین کلیدی این رویکرد شامل ترکیب فرهنگی، شکلگیری هویت در زمینههای پسااستعماری، مقاومت در برابر حکومت استعماری و بازنمایی «دیگری» میشود. یکی از مهمترین آثار این مکتب شرقشناسی ادوارد سعید است. این اثر نشان میدهد که چگونه غرب از طریق گفتمان، تصویری از شرق ایجاد میکند.
نقد فمینیستی
نقد فمینیستی پس از ظهور جنبش فمینیستی در اواسط قرن بیستم پررنگ شد. منتقدین این رویکرد از مطالعات جنسیتی برای تحلیل ادبیات و افشای نابرابری جنسیتی استفاده میکنند. این رویکرد در پی درک چگونگی به تصویر کشیدن زندگی زنان در متون، بررسی شخصیتهای زن و بررسی دقیق روابط بین زن و مرد است و اغلب سیستمهای مردسالارانه و اثرات سرکوبگرانه آنها را برجسته میکند.
علاوه بر این، منتقدان فمینیست بررسی میکنند که چگونه زبان درون یک اثر ادبی ممکن است کلیشههای جنسیتی را منعکس یا تداوم بخشد. از مهمترین منتقدین این رویکرد میتوان به ویرجینیا وولف، الین شوالتر و هلن سیکسو اشاره کرد.
نظریه انتقادی نژاد
این رویکرد ادبیات و متون فرهنگی را از دریچه نژاد و نژادپرستی بررسی میکند. از نظر این دیدگاه، نژادپرستی سیستماتیک است و ریشه در ساختارهای اجتماعی دارد و نمیتوان آن را به تعصب فردی ربط داد. نظریه انتقادی نژاد در تحلیل ادبی بر چگونگی بازنمایی صریح یا ضمنی نژاد، چگونگی بازتاب یا به چالش کشیدن سلسله مراتب نژادی در متون، و اینکه آیا صداها و تجربیات قربانیان نژادپرستی در ادبیات گنجانده شده یا حذف شدهاند، تمرکز دارد. چهرههای برجستهای مانند کیمبرلی کرنشاو و دریک بل در شکلگیری این حوزه که هدف آن افشا و برچیدن نژادپرستی سیستماتیک است، نقش مهمی داشتهاند.
نقد تاریخی
نقد تاریخی بر فهم یک اثر ادبی در بستر شرایط تاریخی، اجتماعی و فرهنگی که در آن خلق شده است، تمرکز دارد. این رویکرد اغلب شامل بررسی جنبههای مختلف زندگی نویسنده و تأثیر رویدادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی گستردهتر آن دوره بر متن میشود. منتقدین این مکتب زمینه تاریخی را به عنوان بخش جداییناپذیر از معنای متن در نظر میگیرند و به بررسی این امر میپردازند که چگونه یک اثر، زمان و فرهنگ خود را منعکس یا تفسیر میکند. تاریخگرایی نو یکی از شاخههای این مکتب است. این شاخه نه تنها بر واقعیتهای تاریخی، بلکه بر چگونگی تفسیر و ساخت این رویدادها و حافظه آنها و چگونگی تأثیر این فرایند بر درک ادبیات نیز تأکید دارد.
آیا پیش از نقد ادبی، باید یک رویکرد یا نظریه را برای تحلیل اثر انتخاب کنیم؟
جواب این سؤال به منتقد بستگی دارد. شما میتوانید یک رویکرد یا نظریه را از قبل انتخاب کنید و با استفاده از آن(ها) اثر را نقد کنید. انتخاب رویکرد پیش از شروع نقد، میتواند یک چارچوب ساختارمند برای تحلیل در اختیار شما بگذارد. در واقع، شما ابزارهای لازم برای درک ادبیات را در اختیار دارید. این گونه منتقد میتواند متون را به صورت سیستماتیک تفسیر کند. در چنین حالتی، نقد متمرکزتر و منسجمتر خواهد بود. زیرا رویکرد یا نظریه، همانند یک خطکش عمل میکند و نقد را هدایت میکند.
البته داشتن چارچوب مشخص شده از قبل معایبی هم دارد. این امر میتواند منجر به تصورات از پیش تعیینشدهای شود که ممکن است دایره تفسیر را محدود کند و باعث شود منتقدان از استفاده از دیدگاههای جایگزین چشمپوشی کنند. همچنین میتواند موجب جهتدهی شود و مشخص باشد که در نهایت، منتقد از تحلیل متن به چه نتیجهای میرسد.
به طور کلی، داشتن یک نقشه برای راهنمایی گرفتن و پیش رفتن نکته مثبتی است؛ اما به شرطی که آن نقشه راه باعث تحمیل تفاسیر سختگیرانه نشود و موجب این نشود که منتقد ویژگیهای منحصر به فرد اثر ادبی را نادیده بگیرد. همیشه باید جایی برای تغییر و فراتر رفتن از چارچوبها وجود داشته باشد.
سخن نهایی
در این مقاله به بررسی نقد ابدی، تاریخچه، مزایا و معایب و همچنین انواع آن پرداختیم. تنوع رویکردهای نقد ادبی بسیار زیاد است و ما صرفاً به مهمترین و پرکاربردترین آنها اشاره کردیم. اگر شما بخواهید یک اثر ادبی را نقد کنید، ترجیح میدهید با کدام رویکرد این کار را انجام دهید؟ لطفا نظرات و تجربیات خود را در بخش دیدگاه با ما در میان بگذارید.



