عربی هشتم صفحه 49 – ترجمه درس چهارم
اَلدَّرْسُ الرّابِعُ

اَلتَّجرِبَةُ الْجَديدَةُ
تجربۀ جدید
تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَبْعينَ سَنَةً.
یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است.
کانَ فَرَسٌ صَغیرٌ مَعَ أُمِّهِ فی قَریَةٍ. قالَتْ أُمُّ الْفَرَسِ لِوَلَدِها:
اسب کوچکی با مادرش در روستایی بود. مادر اسب به بچهاش گفت:
«نَحنُ نَعیشُ مَعَ الْإنسانِ وَ نَخدِمُهُ؛ لِذا أَطلُبُ مِنْكَ حَمْلَ هٰذِهِ الْحَقیبَةِ إلَی الْقَریَةِ الْمُجاوِرَةِ.»
«ما با انسان زندگی میکنیم و به او خدمت میکنیم. بنابراین از تو میخواهم که این کیف را به روستای مجاور ببری.»
هوَ یَحْمِلُ الْحَقیبَةَ وَ یَذْهَبُ إلَی الْقَریَةِ الْمُجاوِرَةِ.
او کیف را بر میدارد و به سوی روستای مجاور میرود.
في طَریقِهِ یُشاهِدُ نَهْراً.
در راهش رودی را میبیند.
یَخافُ الْفَرَسُ وَ یَسْأَلُ بَقَرَةً واقِفَةً جَنْبَ النَّهرِ:
اسب میترسد و از گاوی که کنار رود ایستاده، میپرسد:
«هَلْ أَقدِرُ عَلَی الْعُبورِ؟»
«آیا میتوانم عبور کنم؟»
الْبَقَرَهُ تَقولُ: «نَعَم؛ لَیسَ النَّهْرُ عَمیقاً.»
گاو میگوید: «بله؛ رود عمیق نیست.»
یَسْمَعُ سِنجابٌ کَلامَهُما وَ یَقولُ: «لا؛ أیُّهَا الْفَرَسُ الصَّغیرُ، أنتَ سَتَغْرَقُ فِي الْماءِ، هٰذَا النَّهرُ عَمیقٌ جِدّاً. عَلَیْکَ بِالرُّجوعِ. أَ تَفهَمُ؟»
سنجاب حرف آنها را میشنود و میگوید: «نه؛ ای اسب کوچک تو در آب غرق میشوی» این رود بسیار عمیق است. تو باید برگردی. آیا میفهمی؟»
وَلَدُ الْفَرَسِ یَسْمَعُ کَلامَ الْحَیَوانَینِ وَ یَقولُ في نَفْسِهِ: «ماذا أَفْعَلُ یا إلٰهي؟!»
بچه اسب حرف دو حیوان را میشنود و با خود میگوید: «خدایا چه کار کنم؟!»
فَیَرْجِعُ إلی والِدَتِهِ وَ یَبْحَثُ عَنِ الْحَلِّ.
به سوی مادرش بر میگردد و به دنبال راه حل میگردد.
اَلْأُمُّ تَسْألُهُ: «لِماذا رَجَعْتَ؟!»
مادر از او میپرسد: «چرا برگشتی؟»
یَشْرَحُ الْفَرَسُ الْقِصَّهَ وَ تَسْمَعُ الْأُمُّ کَلامَهُ. اَلْأُمُّ تَسأَلُ وَلَدَها:
اسب قصه را توضیح میدهد و مادر حرف او را میشنود. مادر از بچهاش میپرسد:
«ما هوَ رَأْیُكَ؟ أَ تَقْدِرُ عَلَی اَلْعُبورِ أَمْ لا؟ مَنْ یَصْدُقُ؟ وَ مَنْ یَکْذِبُ؟»
«نظر تو چیست؟ آیا میتوانی عبور کنی یا نه؟ چه کسی راست میگوید؟ و چه کسی دروغ میگوید»
ما أَجابَ الْفَرَسُ الصَّغیرُ عَنْ سؤالِها … لٰکِنَّهُ قالَ بَعدَ دَقیقَتَینِ:
اسب کوچک به سؤال او جواب نداد. اما بعد از دو دقیقه گفت:
«اَلْبَقَرَةُ تَصْدُقُ وَ السِّنجابُ یَصدُقُ أَیضاً. اَلْبَقَرَةُ کَبیرَةٌ وَ السِّنْجابُ صَغیرٌ. کُلٌّ مِنهُما یَقولُ رَأیَهُ. فَهِمتُ الْمَوضوعَ».
«گاو راست میگوید و سنجاب هم راست میگوید. گاو بزرگ است و سنجاب کوچک است. هر یک از آنها نظرش را میگوید. موضوع را فهمیدم.»
یَفْهَمُ الْفَرَسُ الصَّغیرُ کَلامَ أُمِّهِ وَ یَذْهَبُ إلَی النَّهرِ وَ یُشاهِدُ الْبَقَرَةَ وَ السِّنجابَ مَشغولَینِ بِالْجَدَلِ.
اسب کوچک سخن مادرش را میفهمد و به سوی رود میرود و میبیند که گاو و سنجاب مشغول بحث هستند.
اَلبَقَرَةُ: «أنا أَصدُقُ وَ أَنتَ تَکذِبُ.»
گاو: «من راست میگویم و تو دروغ میگویی».
اَلسِّنجابُ: «لا؛ أنَا أَصدُقُ وَ أَنتِ تَکذِبینَ.»
سنجاب: «نه؛ من راست میگویم و تو دروغ میگویی.»
یَعْبُرُ الْفَرَسُ ذٰلِكَ النَّهرَ بِسُهولَةٍ؛ ثُمَّ یَرْجِعُ وَ یَفْرَحُ لِلتَّجرِبَةِ الْجَدیدَةِ.
اسب به راحتی از آن رود میگذرد سپس بر میگردد و به خاطر تجربۀ جدید خوشحال میشود.
خوبه عالی 🌈
خوب