معنی حکایت عمر گرانمایه صفحه 93 فارسی ششم

_ دو برادر، یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زورِ بازو، نان خوردی.
دو برادر بودن که یکی به پادشاه خدمت می کرد و دیگری با کار و تلاش خود روزی به دست میآورد.
_ باری، توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مَشَقّتِ کار کردن بِرَهی؟
خلاصه، برادر ثروتمند به برادر فقیر گفت که: چرا تو خدمت و چاکری پادشاه را انجام نمیدهی تا از رنج و سختی کار کردن رها شوی؟
_ گفت: تو چرا کار نکنی تا از مَذلّتِ خدمت، رهایی یابی که خردمندان گفتهاند: نان خود خوردن و نشستن بِه که کمر زرّین بستن و به خدمت ایستادن.
برادر فقیر گفت: تو چرا کار نمیکنی تا از خفّت و خواری خدمت به سلطان راحت شوی. که دانایان گفتهاند: از دست رنج خود استفاده کردن و در آرامش بودن بهتر از کمربند طلا بستن و نزد پادشاه خدمت کردن است.
_ به دست آهنِ تفته کردن خمیر / بِه از دست بر سینه، پیش امیر
آهن گداخته را با دست مانند خمیر شکل دادن بهتر است از اینکه دست بر سینه در خدمت پادشاه بایستی.
_ عمرِ گرانمایه در این صرف شد / تا چه خورم صیف و چه پوشم شِتا
عمر ارزشمند خود را هدر دادم به خاطر اینکه تابستان چه بخورم و زمستان چه بپوشم.
_ ای شکمِ خیره به نانی بساز / تا نکنی پشت به خدمت، دو تا
ای شکم گستاخ با تکه نانی سر کن تا برای خدمت به هر کسی تعظیم نکنی.