معنی شعر ستایش صفحه 8 فارسی ششم

_ به نام آنکه جان را فکرت آموخت / چراغِ دل به نورِ جان برافروخت
به نام خداوندی که به روح آدمی، توانایی فکر کردن بخشید و به دل همانند چراغ نور بخشید.
_ ز فضلش هر دو عالم، گشت روشن / ز فیضش خاکِ آدم، گشت گُلشن
ز بخشش خداوند هر دو جهان روشن و نورانی شد و خاکِ وجود آدم، گلستان شد.
_ جهان، جمله، فروغِ نورِ حق، دان / حق اندر وی ز پیدایی است پنهان
همهی جهان را پرتوی از نور وجود خداوند بِدان و خداوند به دلیل آنکه در کمال پیدایی و آشکار بودن است، در این جهان پنهان به نظر میرسد.
_ خِرَد را نیست تابِ نور آن روی / بُرو از بهرِ او، چشمِ دگر جوی
عقل انسان توانایی درک خداوند را ندارد. برای دیدن خداوند باید دنبال چشم دیگری (چشم دل) بود.
_ در او هر چه بگفتند از کم و بیش / نشانی دادهاند از دیدهی خویش
هرچه کم و زیاد از خداوند گفتهاند، همه بر اساس دیدههای چشم خود بوده است.
_ به نزدِ آن که جانش در تجلّی است / همه عالم، کتابِ حق تعالی است
آن کسی که جانش در حضور خداوند قرار دارد، همهی جهان را همچون کتابی میداند که از وجود خداوند خبر میدهد.
خیلی خوب بود