معنی حکایت افلاطون و مرد جاهل صفحه 100 فارسی ششم

_ گویند روزی افلاطون نشسته بود. مردی جاهل، نزدِ او آمد و نشست و شروع کرد به حرف زدن. در میانهی سخن گفت: «ای حکیم! امروز فلان مرد را دیدم که سخنِ تو میگفت و تو را دعا میکرد و میگفت: افلاطون، بزرگ مردی است که هرگز کس چون او نبوده است و نباشد، خواستم که شکر و سپاس او را به تو رسانم.»
میگویند یک روز افلاطون نشسته بود. مرد نادانی پیش او آمد و نشست و مشغول حرف زدن شد. در بین حرفهایش گفت: «ای انسان دانشمند و دانا! امروز فلان کس را دیدم که دربارهی تو حرف میزد و تو را دعا میکرد و میگفت: «افلاطون، مرد بزرگی است که هرگز کسی مثل او در جهان نبوده است و نخواهد بود، خواستم که ستایش و تعریف او را به گوش تو برسانم.»
_ افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرو برد و بگریست و سخت، دلتنگ شد.
وقتی افلاطون این حرف را شنید، سرش را پایین انداخت و گریه کرد و بسیار ناراحت شد.
_ این مرد گفت: «ای حکیم! از من چه رنج آمد تو را که چنین تنگدل گشتی؟»
مرد گفت: »ای انسان دانا! من چه کاری انجام دادم که سبب رنجیدن تو شد و تو ناراحت شدی؟»
_ افلاطون گفت: «از تو رنجی به من نرسید ولیکن برای من از این بَدتَر چیست که جاهلی مرا بستاید.»
افلاطون گفت: «تو باعث رنجیدن من نشدی امّا هیچ چیز برای من بدتر از این نیست که یک نادان از من تعریف کند.»
چرا هنگامی که افراد نادان از ما تعریف میکنند، نباید خوشحال شویم؟
برای اینکه انسانهای نادان، سطحینگر هستند و از عقل و خردشان فرمان نمیبرند؛ بنابراین از چیزهایی خوششان میآید که به اندازهی درک آنها باشد. به خاطر همین، انسان عاقل نباید از تعریف جاهلان، خوشحال شود.